در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:
داری میری نظر یادت نره
برچسب: داستان آموزنده,داستان آموزنده کوتاه,داستان آموزنده خنده دار,داستان آموزنده عاشقانه,داستان آموزنده برای کودکان,داستان آموزنده جدید,داستان آموزنده و جالب,داستان آموزنده کودکانه,داستان آموزنده برای نوجوانان,داستان آموزنده انگلیسی با ترجمه,
نویسنده: سارا پورعلی