در روزگاری کهن پیرمردی روستا زاده ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند:
داری میری نظر یادت نره
شهر فرنگه ازهمه رنگه...
ما را در سایت شهر فرنگه ازهمه رنگه دنبال میکنید
برچسب: داستان آموزنده,داستان آموزنده کوتاه,داستان آموزنده خنده دار,داستان آموزنده عاشقانه,داستان آموزنده برای کودکان,داستان آموزنده جدید,داستان آموزنده و جالب,داستان آموزنده کودکانه,داستان آموزنده برای نوجوانان,داستان آموزنده انگلیسی با ترجمه, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: سه شنبه 27 مهر 1395 ساعت: 22:59